به وسعت اسمان

۱۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

خداییش فهمیدنش این قدر سخته...؟؟؟؟(شاید موقت)

من الان امادگی روحی روانی این موضوع ندارم از زیرش نمی تونم دربرم بپچونیم فقط یه فرصت دوسه روزه می خوام من هنوز دلم باخودم صاف نشده 

من هنوز جمع وجور نکردم خودمو  من هنوز کارنیمه تموم دارم....به نظرم فشارقبرهم از فشار الان کمتررررررهس......

مغزم داره از حرف ها از جیغ جیغ کردنا ازبه اصطلاح نصیحت های تکراری منفجرمیشه

 

 

 

 راستی داریم به روزهایی که من هرصبح باگفتن  جمله تف تواین زندگی چشمان خود را بازمیکنم نزدیک میشویم...:)

 

 

 

۳۱ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۳۷ ۶ نظر
اسمان

باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد...

باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد .

آن قدر که اشک ها خشک شوند ،

باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد .

به چیز دیگری فکر کرد .

باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد.

 

+من او را دوست داشتم - آنا گاوالدا

۳۰ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۰۳ ۱۱ نظر
اسمان

این راه رو باید بریم تا تهش باهم...

به نام خدا 

اینجانب اسمان جنبه ناراحت موندن زیاد نداره نشستم منطقی با خودم صحبت کردم به نتیجه رسیدم :)الانم نمیگم خیلی خوشحالم همه چی ردیفه ولی خوب بنظرم زندگی جایی واسه ادمای ضعیف نیست هرچی هم ماتم گرفتم بسه ... بیشترازاین پتانسیل ناراحتی ندارم ..نمی خوام گردن قسمت وتقدیر بندازم من هرچی هم زحمت کشیده باشم بازم مقصراصلی فقط منم 

 می خوام به روزهای خوش یاناخوش اینده فک کنم من انتخاب خودم بود پاشم وایسادم فک کنم قبلا گفتم من ازچیزایی که دوس دارم ساده نمیگذرم 

حتی به قیمت یه سال خونه نشینی من باشه وتحمل کردن پروسه کنکور باشه وخیلی چیزای دیگه که حس گفتنش نیست .......

دستام رو زانوهام میگیرم یاعلی میگم بلندمیشم نتیجه روهم میسپارم دست همونی که واسه بنده ش هیچ وقت بد نمیخواد...

 

یاعلی...

 

 

 

 

۲۷ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۳۲ ۱۸ نظر
اسمان

When tomorrow comes, I'll be on my own

من خیلی وقته با تلوزیون قهرم خیلی حال وحوصله ش ندارم فقط فوتبال ووالیبال داشته باشه هجوم میارم به سمتش ...بعضی موقعه ها حسش نمیاد بیام  طبقه پایین تواتاقم انلاین میبینم در این حد ادم خسته ایم...

امروز بعد از عمری ما اومدیم طبقه پایین بشینیم فوتبال الاهلی و پرسپولیس رو ببینیم همین دقیقه 4 که علیپور گل زد و من جیغ از خوشحالی سردادم و1 دقیقه بعدش که پرسپولیس 10 بازیکنه شد من داشتم یه الفاظ قشنگی تودلم به کارمیبردم مامان یه کاره اومده میگه اسی مامان اب هویچ درست میکنی؟ قیافه من پوکر فیس دراون لحظه خو مادر من 90 دقیقه دیگه اب هویچ بخورین اسمون به زمین میاد اینم بازی نگاه کردن من 

نصفش داشتم هویچ میشستم نصفش هم صدای مزخرف اب میوه گیری مغزمو داشت تخریب میکرد بالاخره نیمه دوم بازی با خیالی اسوده نششتم پای تلوزیون که گوشی مامان مدام زنگ میخورد یه مشکلی تومحل کارش پیش اومده بود یکی نیس بهش بگه خواهر من برادر من مامان من رییس بیمارستان ؟حراست بیمارستان ؟خوچی کارست نمیزارید ما یه فوتبال ببینیم...(خیلی غر زدم؟)

درکل عجب فوتبالی بودی خیلی چسبید مخصوصا گل تارمی که زد

نتایج هم میگن فردا صبح اعلام میشه ..حالا همه بامن تکرار کنید مکن ای صبح طلوع ...

امشب یکی از شب های سخت زندگیمه حتی از شب قبل کنکور لعنتی هم من امشب بیشتر استرس دارم عمرا خوابم ببره

من انتخابی کردم که احتمالش خیلی زیاد نیست درصورتی که انتخاب های خوب دیگه روشهرهای خوب تقریبا به راحتی میاوردم خیلی از دوستام اعتقاد دارن من دیوونه ام ولی خب کمی دیوونه بازی برای زندگی لازمه...نع؟

میشه برام امشب خیلی دعاکنید .....

اسمون دلتون افتابی...

 

 

۲۲ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۱۰ ۱۵ نظر
اسمان

یه حسی که مثل ش نیست....

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۹ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۰۰
اسمان

همه چیز تنها یک چیز است...

تحقق بخشیدن به افسانه شخصی یگانه وظیفه ادمیان است

همه چیز تنها یک چیز است و

هنگامی که ارزو چیزی را داری 

سراسرکیهان همدست می شود تا بتوانی ان ارزو را تحقق بخشی

 

+کیمیاگر

 

 

۱۸ شهریور ۹۶ ، ۰۳:۳۶ ۱۸ نظر
اسمان

خوش صدا کی بودم من؟؟؟

یووووووووهووووو ....رفتم مرحله دوم گویندگیییییییییییییییییییی...

بسی خوشحالممممممم

عنوان فقط یه شوخی من میدانم صدای خوبی ندارممممممlaugh

برای مرحله دو پاشید بیاید بهم رای بدینننننننن ..

ماکه رفتیم مرحله بعد رقیبمون مشخص شده صدای خوبی داره .تقریبا هم یه حدسایی دارم میزنم که کدوم بلاگر  laugh

نکته اخلاقی..از لذت های کوچیک شادی های بزرگ برای خود بسازید (پندی از اسمان)

 

۱۷ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۲۲ ۲ نظر
اسمان

گذشته هارو دوره کن روزای خوبمون گذشت...

به نفس های گرم لیوان چای دردستم  چشم میدوزم پرنده خیالم پرمی کشد به سالها پیش دران خانه قدیمی که اکنون جز حیاطی که مملو از برگ های خشک زرد ونارنجی شده ودیوارهایی که انگار از حمل کردن خاطرات ان روزها کمرشان خم شده  چیزی باقی نمانده...

دیگرصدای خنده های ان پسر دخترهای کم سن وسال به گوش نمیرسد

دیگر کسی با شور وشعف در ان خانه را بازنمی کند وباصدایی بلندنویدامدنش رابدهد ...

دیگر بوهای غذای خاله فضای خانه پراز عشق به زندگی نمی کند...

دیگر خبری از شب نشینی های دور اتش وسیب زمینی کبابی ها در زیر اسمان یک شب تابستانی نیست ...

دیگر صدای دعواها وخندهای ان دخترک و پسرک هم به گوش نمیرسد دیگر هیچ صدایی دراین خانه به گوش نمیرسد ویک سکوت مرگبار همراه با بغض خانه ی بچگیمان را فرا گرفته انگار صدها سال است که کسی دراین خانه نبوده وگوشه گوشه ی ان خانه خاطراتش را به جای نگذاشته...

سالیانی است که ازان روزها می گذرد اما من هنوزم از ان خانه دل نکندم 

هنوزهم به ان خانه میروم  ساعت ها در کنجی از حیاط وکنار حوض ارزوهایم مینشینم و ان لحظه هارا مرور می کنم لحظه های ناب و دوست داشتنی والبته بازنگشتنی من....

همه از ان خانه رفته اند خاله...دایی ...وما

دخترخاله ازدواج کرد 

خواهرم هم ازدواج کرد 

پسرخاله بزرگم هم متاهل شد 

من درگیر روزمرگی هایم شدم 

وپسرخاله ام درگیر دانشگاه وزندگیش شد 

همه ی ما به نوعی غرق در زندگی هایمان شدیم ان روزهای باهم بودنمان را فراموش کردیم روزهایی که شاید خبری از تجملات وامکانات این روزهایمان نبود ولی خوشی های بود که قابل  مقایسه با ساعتی وقت گذراندن در کافی شاپ ها ورستوران های الان نبودونیست...

دلم عجیب برای ان روزهایم تنگ شده ....روزهایی که دیگرباز نمی گردند ....

 

 

 

 

 

 

 

۱۲ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۱۴ ۲۲ نظر
اسمان

صدات کی میره از گوشم...

مسابقه انشرلی را عایا دیده اید؟؟

تقریبا بعد ازمسابقه های مشاعره که در طفولیت شرکت میکردم دیگه نه هیچ متن وشعر رو برای کسی نخوندم نمی دونم با چه اعتماد به سقفی شرکت کردم ولی می خوام تجربه کنم امیدوارم که خوب دربیاد وضایع نشیم....(یه ذوق زیرپوستی برای شرکت دراین مسابقه درمن موج میزند)

به قول مریم به صدا توجه نکنید مرامی ودلی رای بدید ....laugh

تاحالا کسی هم بهم نگفته صدات خوبه یه صدای فرا معمولی روبه داغان  دارم که دیگه با بزرگواری خودتون صدام روتحمل کنید laugh

به وسعت اسمون همینجا دوستون دارم....(رای میدید دیگه؟wink)

+میدونم عنوان خیلی بی ربط هس ولی یه ربط خاصی  دراین بی ربطی هس بببعععععععله اینجوریاست cheeky

یاحق

 

 

۱۱ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۳۸ ۶ نظر
اسمان

چالش 100 میلیارد دلاری؟؟!!

چالش داریم چه چالشی ...اقای علیرضا یه چالش گذاشتن داشتم فکرمیکردم اگه من بودم چی کارمیکردم...

+مامان

یه بیمارستان تخصصی زنان زایمان براش تاسیس میکردم

+بابا 

یه پنت هاوس داخل امریکا که دوست داره 

+اجی س

یه مرکز روانشناسی ومشاوره توپ

+داداش ت 

یه شرکت درراستای رشتش و ایده هاش

+مادرجونم

یه خونه باغ بزرگ با کلی درخت های میوه مختلف

+واماااااااااا خودم

1.قطعاااااااااااااا ازدواج نمی کردم 

2.یه اپارتمان جمع وجور تویکی از برج های منطقه های اروم شهری که الان زندگی میکنم 

3.مسافرت خارج کشور زیاد میرفتم

4.بازی های بارسا و مادرید رو حتما هرسال میرفتم ومی دیدم

5.یه مرکز تحقیقات خیلی اوکی واسه خودم وتحقیقاتم میساختم

6.لذت داشتن همه ی ماشین های موردنظر رو تجربه میکردم 

7.یه متجمع با تمام امکانات برای بچه های بی سرپرست وبد سرپرست 

 

پولام تموم نشد؟؟!laugh

این بود گوشه ای از ذهن متوهم من ...

باتشکر از اقای علیرضا

۱۱ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۳۸ ۹ نظر
اسمان

کمی خودت را بیشتردوست داشته باش...کمی خودت را بیشتربفهم

                                                                                                                                              

سرنوشت انسان تنهایی است وبه کمال رسیدن سرنوشت انجاست که تنهایی را باورمیکنی...

+دیالکتیک تنهایی

 

 

 

۰۶ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۳۵ ۲۱ نظر
اسمان

اسمان در روز های افتابیش ...

سسسسسلام

بعد از ده روز کیبورد به دست شدم وبگم ازروزهای افتابی اسمان . ..laugh

خب این چندروز  درگیر امتحان فیزیکی بودم که به دلایلی نتونسته بودم برم سرجلسه .مدیونید فک کنید این 10 روز داشتم میخوندم هرروز نیت میکردم دیگه از امروز میخونم ....

-جمعه ساعت 8 شب ....اسمان تازه دنباله کتاب وجزوه ش هس ...laugh

از 8 شب بایاری خداوند شروع کردم خوندن تا صبح .وسطش هم دروغ نگم دورهمی رفتم نگاه کردم....20 دقیقه قبل امتحان هم خوابیدم ومث مرد رفتم سرجلسه ....

معلمم منو دید میگه تووشهریور ؟(من در دوران تحصیل ازاین دانش اموزای حال بهم زن بودم که واسه 25 صدم حاضر بودم 3تاکتاب اضافه بخونم...خل وچل بودم میدونم )

میخندم ومیگم برای تنوع لازمه...

میگه میشناسم ذهن روانپریش تو(همه چه قدر منو دوس دارن....نع؟)

خب بگذریم از حس مزخرف دوران مدرسه که دوباره بهم دست داد...frown

اون مسافرت باخودم و کوله پشتیم وبازمان برگشت تقریبا نامعلوم(که تو پست قبلی گفتم)...برای دوشنبه همین هفته کارشو ردیف کردم مقصد هم اصفهانه ...

فقط نمی دونم مسافرت تک نفره  امسالم چرا شد 30 نفر ؟!!!!

بازم خوبه خوش میگذره ادمای خوش مسافرتین ....فقط ازته دلم  امیدوارم یه نفر نیاد من اپسیلون باهاش ساززززززگاری ندارم ....

روزهای اروم وافتابی و بدون تنش و بدون دلهره ترس  تازه کمتر هم خواب بدمبینم.....خلاصه اینکه دوست دارم این روزارو..

اسمون دل همتون افتابییی..

 

+دوستان برام خیلیییییییی دعاکنید شدیدا دعا لازمم(اعلام نتایج نزدیکه)

 

 

 

 

۰۵ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۵۱ ۹ نظر
اسمان