به وسعت اسمان

دوشنبه به این خوبی مگه میشه؟؟!!

                                            

از معجزه های الهی اینه که خسته له داغون از دانشگاه میای دریخچال رو که باز می‌کنی با همچین صحنه ای مواجه میشی
قطعا دیدن همچین چیزی در یخچال خوابگاه فقط یه معجزه می‌تونه باشه ولاغیر:)))
کم کم داره باورم میشه امروز به طرز عجیبی روز خوبیه +شوکه کننده:))

۲۷ فروردين ۹۷ ، ۱۸:۳۰ ۱۷ نظر
اسمان

این ها دیگه کین؟:/

بخوانید از اندر احوالات ما و همکلاسی هایمان:)

در نزدیکی های امتحان میانترم و همه در به در دنبال جزوه و رفرنس وفیلم و عکس هستن .بین این درگیری ها  استاد بیوشیمی مون  جزوه ش اومده کامل انگلیسی داده یکی نیست بهش بگه بابا ما ترمکی بیش نیستیم به بچگی مون رحم کن استااااد

خلاصه درحالی که کاسه چه کنم چه کنم دست گرفته بودیم برای ترجمه جزوه ها. این وسط اقای( ک )یه شب اومدن توگروه گفتن من ترجمه کردم پول میگیرم جزوه ها رو میدم .راستش من واسم مهم نبود پول بگیره نگیره مهم این بود کار من یکی حداقل راه می افتاد از شر رفرنس خوندن نجات پیدامیکردم ولی پسرای کلاس یه مخالفت سفت وسختی کردند که تو خجالت نمیکشی از همکلاسیات پول میگیری وهمین بچه بازی ها

در این طرف داستان هم دخترا میگفتن ما بمیریم هم ازشون جزوه  نمیگیریم  وباز هم از همون بچه بازی ها

 جریان کاملا  کنسل شد  و اقای (ک) گفتن که من به هیچ کس جزوه نمیدم منم که دیدم اوضاع ازاین قراره گفتم جهنم ضرر میشینم از رو رفرنس میخونم

تا اینکه امروز تایم 10 تا 12 کلاس نداشتم تو کتابخونه درحال سروکله زدن با اناتومی بودم اقای (ک) طبق معمول با عجله انگار اروم قرار نداره اومد بالای سرم گفت میشه این دوتا جزوه بیوشیمی ترجمه شده من رو بدید خانوم x فقط سفارش کنید جزوه رو به  هیچ کسی ندن ومن فقط پوکر تگاش میکردم

خانومXکیست؟یکی از همون دخترایی سفت وسخت  مخالفی بود که میگفت من بمیرم هم از اینا جزوه نمی گیرم:))

الان ما جزوه ش  رو نداریم فقط تو داری خوش حالی ؟ خداییش ایتا دیگه کین؟://با این کارا کجای دنیا رو قرار بگیرید؟

تمامی این کارها از نظر بنده بچه بازی وتماااااام

پ.ن اگه نمیگفتم تو دلم میموند:/

 

 

 

 

۲۶ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۵۱ ۹ نظر
اسمان

هنرنزد سلف دانشگاه ما هست وبس


درپی اعتراضات دانشجویان به عدم تنوع غذایی سلف 
دانشگاه اومد یه حرکت خفن زده که مرز های خلاقیت رو یه تنه جابه جا کرد، لیست غذاهای اضافه شده به منو
خوراک مرغ لقمه (همون زرشک پلو با مرغ ظهرمون چهارتا دونه ذرت و هویج ریختن کنارش شد خوراک مرغ لقمه)
پوره سبزیجات (همون پوره سیب زمینی خودمون چندتا نخود فرنگی زدن تنگش یه اسم جدیدهم واسش گذاشتن ماهم که کلا نمی فهمیم)
خوراک لوبیا سفید با قارچ(قبلنا برای شام یه کنسرو لوبیا وقارچ میدادن با این متد جدیدشون همون کنسرو لوبیارو کردن سه قسمت ریختن تو ظرف میدن دستمون ،بابانکنید اینجوری ما گنجایش حجم این همه تنوع غذای لاکچری نداریم)
خوراک لوبیا چیتی(بافاصله دوشب از خوراک  لاکچری لوبیا سفید نوش جان میکنیم با این تفاوت که این سیب زمینی سرخ شده داره اون نداره مدیونید فک کنید بعد این همه مدت ما فرق لوبیا چیتی و لوبیا سفید فهمیدیم )
احتمالا در جریان یک لقمه انفاق دانشگاهها هستید ،جریان از این قرار که قبل اینکه به غذا دست بزنید زیادی غذاتون بریزید تو یه ظرف برای نیازمندان خیلی کار ارزشمندی هستا خیلی هم خوبه ولی مشکل اینجاست که ما خودمون بعدش فلافل  می‌زنیم سیر شیم  :)))

 

 

۱۹ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۴۹ ۱۵ نظر
اسمان

درمیان هیاهوی های زندگی این دخترک 18 ساله

درمیان هیاهوی های این زندگی چیزی دارد گم می شود یا شاید هم کم کم دارد به دست فراموشی سپرده می شود.
گم شده من همان دخترک ۱۸ساله مو مشکی است که آنقدر غرق دنیایی شده است که خودش وتفکراتش وعقایدش گردِ خاکی بر رویش نشسته است همانند این خانه های قدیمی مادربزرگ که سالیان سال است پس از مرگش کسی به خانه سری نزده یا شاید هم مانند دریاچه فراموش شده ای در گوشه ای که تبدیل شده است به لجنزار.
در میان شلوغی های  زندگی ،دخترکی را گم کرده ام که اکنون فقط از او ردپای بی جانی به جای مانده است ،
دخترکی که این روزها شاید  ساعتی کنار پنجره اتاق با یک فنجان چایی و عطر بهارنارنج مست کننده اش برای خودش خلوت نکند و هوایی که نوید نو عروس بهار را میدهد به  جان نکشد  ،
حتی  پس از پایان یک روز درحالی که خسته گوشه ای از تخت لم داده است چندصحفه از کتابی را ورق نزند
یا تئاتر های فوق العاده ای را که از دست میدهد به خاطر 
چرت های عصر گاهیش
واخر شب هایی که به جای دیدن یک فیلم خوب در چند پیچ مسخره اینستا میگذراند
یا سازی که در این روزها کمرنگ شده است
این ها مقدمه ای است که کم کم درازدحام این زندگی گم شوی  و دورمیشوی از هرآنچه که باید باشی  
گاهی لازم می شود که خودت را دریابی ،که گم و گور نشوی لابه لای روزمرگی های زندگی ،که محدود نشوی در حصار بسته اتاق تاریک ذهنت 
با تمام دغدغه ها برای خودت کمی وقت بگذار ،باور کن با ارزش ترین داراییت خودت و ذهنیست که جوهره زندگی برای ادامه دادن است
#نامه هایی برای خودم
راستی بالاخره سلاااااااام**))

۲۵ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۴۰ ۲۷ نظر
اسمان

مارو نمی بینید خوشحالید عایا؟؟؟!!!:))

سلاااااااااام ودرود بر رفقای بیانی

حال واحوال؟؟!!!

این حجم از پایداری من در مقابل بیان نیومدن بی سابقه است  اصن

اخ که چه قدرررررررررر دلم برای اینجا و شماها تنگ شده 

شما چه خبر ؟همه چی خوبه؟

فصل جدید زندگیمون دوهفته ای که شروع شده با شیرینی ها ودغدغه ها ی خاص خودش

من حافظه م برای ثبت خاطرات اندازه ماهی گلی هست هرچی زودتر میام ومینویسم تا بمونه اینجا برای ایندگان که بخونم بخندم به این روزا

می خوام بگم

از اولین روز  زندگی خوابگاه 

از اولین روز  دانشگاه

از بچه های کلاسمون 

از دانشگاه

از خاطرات روزهای اول وگم وگور شدن تو دانشگاه و پیدانکردن کلاس و از روابط بین بچه های کلاس و دانشکده

از ادمای جدیدی که وارد زندگیم شدن 

از سخت بودن درسا

از اولین باری که روپوش سفید پوشیدم (عکسش هم اماده کردم ایشالا پست بعدی میزارم)

خلاصه حرف واسه گفتن زیاد

دم اون دوستای بامعرفتی که حواسشون بود یه اسمان نامی یه مدت پیداش نیست خیلیییییی گرم ×خیییییلی خوشحال شدم

 

 

۰۱ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۱۴ ۳۹ نظر
اسمان

اما دلم تنگ میشه واست...

خب امشب چی شبی بود

شب خداحافظی واخرین دورهمی با رفقا بود(خاطره دوس داشتنیش بمونه اینجا برای یه روزهای ... برای روزهای که دلخوشی میشه خوندن همین 4تاخط)

1.طبق قرار امشب بچه ها رو دعوت کرده بودم یه رستوران که شام قبولی رو بدم .همین اینکه خدافظی باشه که دارم میرم...طبق معمول همیشه من یکم دیررسیدم وبچه ها اومده بودن

2.وقتی رسیدم (ش) اومد جلوی در مجتمع هم دیگر رو بغل کردیم ازاون بغل هایی که خستگی ودرد تمام این سال ها ازبین میره باورکنید  شنیدن تبریک کسی که باهاش خیالبافی یه همچین روزایی رو میکردید از هرجمله ای  ازهر تبریکی تو دنیا عزیزتر وبالاتر

3.وارد رستوران که شدیم دیدم بچه ها با یه دسته گل خوشگل با گل های مورد علاقه ام و یه روپوش سفید (اولین روپوش سفید زندگیم) ویه جعبه کیک خامه ای توت فرنگی  ایستادن جلو در .اون لحظه یه حس فوق العاده ای بود یه حسی که هیچ وقت نمیشه توصیفش کرد وفقط باید اشک های شوقت رو پاک کنی..

مهم نیست هرکدوم ما چه رشته چه شهری  قبول شدیم مهم همین لحظه مقدس دیدن خودمون در دنیای ارزوهامون هست

4.دلم براشون خیلیییییییی تنگ میشه خیلیییییی (نویسنده دراینجا زیرگریه مییزند ومتن را به پایان میرساند)

لحظه اخر (ش )بهم گفت داری میری خیلی دلم برات تنگ میشه دیوونه ..این جمله ش هروقت یادم میاد میفهمم به این اسونی هاهم نیست رفتن

۱۲ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۲۲ ۲۷ نظر
اسمان

طو( رمز موجودنیست:))

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۹ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۲۴
اسمان

حال وهوای این روزها:))

از حال وهوای این روزا بگم یکم

1.از ساعت 7 که میزنم از خونه بیرون 12 شب برمی گیردم اونم له داغون خسته

صبح ها دنبال کارهای فارغ تحصیلی عصرهاهم که الی شیفتش تموم میشه ازاین خیابون به خیابون برای خرید کاسه وکوزه خوابگاه

2.نخندید ولی رفتم همه وسایلم رو  صورتی  وعروسکی خریدم درهمین کودک درونم زنده وفعال هس:)))

3. خانواده میخوان برن  دنبال کار های انتقالی ..من هم میگم ..انتقالی هم بگیرید من نمیام ..حداقلش یکی دوترم میخوام برم زندگی خوابگاهی رو تجربه کنم این همه رفتم وسایل خریدم که استفاده کنم ..حیفههه :))

4.لپ تاپم هم  بالاخره درست شد اصلا یه ارامش روانی پیداکردم که نگو ...با گوشی عزیزترازجانم که روشن نشد وداع کردم ورفتم یکی خریدم البته گرون نخریدم من که شانس ندارم دم به دقیقه گوشی هام خراب میشن

5.سایت دانشگاه گفته زمان ثبت نام رو اعلام خواهیم کرد  زنگ هم زدم گفتن شنبه یکشنبه نیاید اینجا که وقت ثبت نام نیست ازاون طرف سنجش گفته اگه تا یکشنبه زمان ثبت نام اعلام نکردند باید حضوری برید برای ثبت نام حالا من موندم چی کارکنم ..الان من همش استرس دارم نکنه وقت ثبت نام تموم شه من نفهمم ..کسی تجربه ای نداره که باید چی کارکنم؟

6.خلاصه اینکه با تمام خستگی هاش روزهای خوبی ...امیدوارم تا اخر اخرش خوب بمونه

 

۰۸ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۱۳ ۲۰ نظر
اسمان

شب نوشته (درفصل جدید:)

                                                         

   

دارم مست تو میشم تو چشمات آسمونه

آخه دست خودت نیست تو چشمات مهربونه

 

 

+اینم شب نوشته امشب باشه ...یکم وب رنگ روزهای خوشحالی من رو ببینه:))

۰۴ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۱۷ ۱۷ نظر
اسمان

نتایج تکمیل ظرفیت اوووووومد..تموووووم شد

نتیجه هاااااااا اومد بالاخره

خوب یا بد

سخت یا اسونش تموم شد

چه گریه ها چه خوشحالی ها که واسه 200تا بالاپایین شدن ترازمون نکردیم

چه شبایی که صبح شد از ناراحتی افت کردن 20 درصد درس هامون

چه لحظه هایی که خودمو پشت صندلی دانشگاه تصور کردم

هرچی که بود گذشت

بالاخره این فصل از زندگی م هم  تموم شد

بریم که فصل جدیدی از زندگی رو شروع کنیم

الهی به امیدتو

یادتونه تو پست ادم از فردای خودش خبر نداره گفتم که تا چندروز دیگه

یا پزشک میشم

یا دامپزشک

یا دندون پزشک

(انتخاب رشته م فقط همینا بودن)

 

دامپزشکی اهواز قبول شدم ...یووووووووووووووووووهوووووووووووووووووووووووووو

6سااااااااال اهواز

 

دم همتون گرم ولی یه تشکر های ویژه از  رابیتیک دوست داشتنی و هردوتای ارام عزیز و مستر سر به هوا و اقای شب گرد و   اقای بهنام  و اقای دلنویس کم پیدا این روزها ....خیلی خیلی ممنون

ویه تشکر خیلی خیلی ویژه mohiمهربون ...خوبیت یادم نمیره هیچ وقت

 

 

۰۳ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۰۲ ۳۲ نظر
اسمان

i hate u i love u

Always missíng people that I shouldn't be missing

Sometimes you gotta burn some bridges just to create some distance

I know that I control my thoughts

and I should stop reminiscing

But I learned from my dad that it's good to have feelings

When love and trust are gone

I guess this is moving on

Everyone I do right does me wrong

So every lonely night, I sing this song

 

قسمتی از متن اهنگ i hate u i loveu(حال نداشتم لینک بزارم ولی اگه نشنیدید گوش کنید ...خوبه)

+فقط چون خوشم اومد گذاشتم شخص یا اتفاق خاصی مدنظرنیست

 

۰۳ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۲۹ ۱ نظر
اسمان

1.2.3کوزت صحبت میکنه:))

این پست صرفا غرغرهای اسمان میباشد وارزش محتوایی ندارد:))

+گفتم  درجریان باشید:)

 

ساعت 12شب و همچنان تا همین الان داشتم ظررررررف می شستم نه ازاین ظرف شستن های که 4تا بشقاب میوه خوری هستاااا

ازاین ظرف شستن ها که سینک تا سقف پرظرف به علاوه ازاین سر کابینت تا اون سر کابینت بازهم پرظرف اونم همش قابلمه وتابه های بزرگ که

هم قدوقواره خودم هستنfrown

اگه دخترهستید وظیفه عزیز ظرف شستن باشماست که #همدردی

اگه هم پسرهستید  که ظرف نمی شورید روزی 7بار سجده شکر به جابیارید  بازم کمه..مگه کم کار مزخرف وچرتی هست

ازاین طرف چون بنده  ادم کلا خوش شانسیم امروز اول ماه جدید بود کلی کرفس وسبزی واسفناج خریده شدبود همه اونا روهم شستم

الان بس که سرپا ایستادم دارم  کم کم جان به جان افرین  تسلیم میکنم

چه قدر غر زدماا ...ولی خیلی لازم بود:))

 

 

 

۰۲ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۴۳ ۱۰ نظر
اسمان

به وقت شنبه...

شنبه ها رو دوست  دارم

یه حس شروع  دوباره بهم دست میده

یه حسی که هرچی هفته پیش گذشت خوب یا بد بزارش کنار ..حتی از ذهنت و هفته جدیدت رو شروع کن

اکثر ماها جمعه هارو اختصاص میدیم به رسیدگی خودمون واتاق هامون وخونه یا....

ولی من شنبه هارو انتخاب میکنم برای اماده کردن خودم واتاقم برای هفته جدید

برگ  وگلبرگ های خشک گلدون ها که پله رو پرکردن جمع میکنم  ودرحالی که به گل های دوست داشتنیم اب یا کود میدم  از هفته ای که گذشت  براشون حرف میزنم

سبد لباس های کثیفی که در طول هفته پرشدن می ریزم داخل لباسشویی

ملافه های تخت رو عوض میکنم

چندساعت پنجره   رو باز میزارم تا   اتاق نفس تازه ای بکشه

کیسه های زباله که پرشدن پایین میبرم (مزخرف ترین قسمتش همینه:)

 خرید ها وکارهایی که در هفته باید انجام بشه  به دیوار کنار میز میزنم

کتاب وفیلم ها وانیمیشن هایی که در طول هفته دیدم واهنگ های که گوش کردم(منظورم اهنگ هایی هست که سعی کردم ترجمه کنم وبفهمم)داخل لیستم مینویسم

لباس هارو اتو میکنم داخل کمدخودشون میزارم

کفش هارو تمیزمی کنم

اتاق رو طی می کشم وگردگیری میکنم

واماده میشم برای اغاز هفته دیگه ی که پراز اتفاق های جالب میتونه باشه

کار های تکراری به وقت شنبه رو دوست دارم

یه حس خوبی بهم میده

حس اینکه

قلب زندگی هنوز داره میتپه

هفته ای پراز لحظه های دوست داشتنی  براتون ارزومیکنم

 

+ممنون از اینکه براتون مهمه ومیپرسید ولی  همین الان سازمان سنجش اطلاعیه داد نتیجه ها سشنبه میاد...انگار نه انگار 22هزار نفر منتطرن:/

۳۰ دی ۹۶ ، ۲۰:۰۷ ۱۳ نظر
اسمان

دیدین میگن ادم از فردای خودش هم خبر نداره:))

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۷ دی ۹۶ ، ۱۹:۴۲
اسمان

نذر کرده ام...

نذر کرده ام
یک روزی که خوشحال تر بودم
بیایم و بنویسم که
زندگی را باید با لذت خورد
که ضربه های روی سر را باید آرام بوسید
و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد

یک روزی که خوشحال تر بودم
می آیم و می نویسم که
این نیز بگذرد
مثل همیشه که همه چیز گذشته است و
آب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده است

یک روزی که خوشحال تر بودم
یک نقاشی از پاییز میگذارم , که یادم بیاید زمستان تنها فصل زندگی نیست
زندگی پاییز هم می شود , رنگارنگ , از همه رنگ , بخر و ببر

یک روزی که خوشحال تر بودم
نذرم را ادا می کنم

تا روزهایی مثل حالا
که خستگی و ناتوانی لای دست و پایم پیچیده است
بخوانمشان
و یادم بیاید که
هیچ بهار و پاییزی بی زمستان مزه نمی دهد
و
هیچ آسیاب آرامی بی طوفان


مهدی اخون ثالث

کپی از وبلاگ حصار اسمان عزیز

 

پ.ن می شود برای اسمان دعاکنید؟؟!فقط برایم با ان قلب های مهربانتان دعاکنید...

۲۵ دی ۹۶ ، ۲۲:۵۵
اسمان

**

همه به دیدن دریا می روند
ومن فکرمی کنم
که چه قدر دلش می گیرد ساحل..
۲۵ دی ۹۶ ، ۱۵:۴۶
اسمان

دانی که ارزوی توست تنها در دلم...

                                    

+متصدی بار:دیگه چی میخوای؟!

_جان :چیزی که همه میخوان

+متصدی بار:عشق؟!

_جان :گوربابای عشق یه *  هدف *!!

 

منبع <یادم نمیاد از کجا خوندم >

پ.ن اگه یکی از این بالون ارزوها واسه شما بود روش چه ارزویی می نوشتید؟

۲۳ دی ۹۶ ، ۲۲:۵۲ ۱۴ نظر
اسمان

high school

دبیرستان با تمام مزخرفیش ولی بچه های اهل دلی داشتیم دیروز یاددبیرستان افتادم دروغ نگم دلم براش تنگ شده حداقلش بهتر بی ثباتی الان بود

خوشحالیمون واسه اینکه سال بالایی هستیم طبقه های بالا واسه ماها هست

واسه قرص انداختن توبخاری برای لغو امتحان ها بماند که بچه ها گیج بازی درمیاوردن به جای قرص کپسول مینداختن وضع خیلی خراب میشد

واسه کاریکاتور کشیدن های معلما توسط سحر روی شیشه های پنجره

واسه  وقتی که هرکی حالش خراب بود  مینشست  لب پنجره کلاس. اویزون حفاظ ها میشد اگه پنجره ها حفاظ نداشت قطعا یه دور همه مون خودمونو پرت کرده بودیم پایین

واسه اش خوردن های 30 نفری داخل یه ظرف ..از درخت بالا رفتن برای چیدن نارنج وتوت و گردو های حیاط مدرسه

قایم شدن پشت پرده های کلاس برای جیم زدن از سر صف

هک کردن وای فای مدرسه ودانلود کردن شهرزاد

گرفتن کنترل پرژکتور به بهانه فیلم فرهنگی مینشستیم فیلم کره ای نگاه میکردیم

واسه شاخ شدن تو پیش دانشگاهی وخارج شدن زنگ های تفریح از مدرسه وسوسیس بندری ونون تازه نونوایی کناری

واسه انسان هایی گشنه سیری ناپذیر

واسه ریختن رو سر غذاهای هم دیگه

واسه نارنگی هایی که اکیپ فاطی اینا اخر کلاس  پوست میگرفت میداد دست به دست  همه بچه ها تغذیه میشدن سرکلاس

واسه بستنی زدن توصورت شعله

واسه وقتی هایی که حال نداشتم جزوه بنویسم نجمه وشعله همزمان واسه خودشون جزوه مینوشتن واسه منم مینوشتن ..عزززیزززم

واسه وقتی شقایق از علم برامون حرف میزد

واسه گوشی هایی که از دست گشت مدرسه قایم کردیم تولوله بخاری ودریچه کولر

واسه بندری زدن های نازنین رو میز روانه شدن معاون هابه کلاسمون

واسه سیب زمینی پخته وگوجه هایی که کف کلاس مینشستیم با غزل وزهرا ومری میخوردیم

واسه هفته هایی که امتحاناش رو از شنبه تا چهارشنبه به بهونه امتحان روز بعدی لغومیکردیم

حیف که پیش دانشگاهی ترم پاییزش  باعوض شدن مدیر گند زده شد به مدرسه مون

 چند وقت پیش رفتم  یه سر اصلا مدرسه مدرسه سابق نیست از کادرش بگیر تا بچه هایی که پذیرش کردن ..هنوزعکس هامون تو سالن بود ..

هنوز روزشمار عید مون هم بود

اون روزا گذشتن و با رفقای  زیادی  توکتابخونه وکمپ وکلاسا اشنا شدم ولی هیچ کدومشون واسم بچه های دبیرستان نمیشن

هرجا هستن بهترین ها براشون اتفاق بیفته...

 

 

 

۲۰ دی ۹۶ ، ۰۱:۲۰ ۱۷ نظر
اسمان

وبالاخره اولین اهنگ :))

بعد ازکلی انتظار کشیدن وتمرین های بسیییییار:////

دیروز استادم اولین اهنگ ایرانی رو بهم یاد داد ...یوووووهوووو

اهنگ فوق العاده ساده ای هست ولی خب تکست ش باحاله

اهنگ در امتداد شب  از گوگوش هست 

نوشتم بعدها شاید برگشتم وخوندمش بگم اخییییییییی چه قدر برای  خوندن اولین اهنگم ذوق داشتم:)))

۱۷ دی ۹۶ ، ۱۳:۳۴ ۲۲ نظر
اسمان

13 دلیل برای ادامه زندگی...

چالشی که اخیرا راه افتاده ودنبالش رو گرفتیم رسیدیم به جناب اوه که بنیان گذار این چالش هستن وازشون تشکر میکنم ..

من هم مینویسم تا بمونه برای روزی که هیچ دلیلی برای ادامه پیدانکردم شاید برگشتم خوندم ...

1.من تک فرزند نیست که بگم مادر وپدرم بعد از من فرزندی نخواهند داشت که از لذت دیدن ارزوهایی که همیشه  برای فرزندشون درذهن داشتن محروم میشن و شاید با نبود من  حتی اگه کمی سخت هم هست بشه کناراومد ولی یکی از دلخوشی های من در زندگی  قطعاااا الی هست

من خودم موظف میدونم که باید بمونم وبتونم جبران کنم  تمام لحظات وفرصت های بی نظیری  رو که مادروپدرم به خاطر من ازدست دادنشون وباید بمونم وجبران کنم تک تک تار های اندک موی سفیدشون رو

2.باید بمونم وببینم لحظه ای که خواهرم درکنار عشق پاک ونابش از ته دل لبخند بر روی لب هایش شکوفه  میزند ومیگوید دیدی بالاخره شد هرانچه که باید بشود

3.باید بمونم ولذت خاله بودن وخاله شدن با تمام وجود حس کنم باید باشم تا تمام پیچ وخم کوچه های زندگی را با او قدم بزنم باید برای او بهترین باشم

4.باید باشم تا که در جشن فارغ تحصیلی شمیم  برایش دست بزنم واشک شوق بریزم برای به حقیقت پیوستن ارزوی بهترین دوستم  باید باشم برای روزی که اولین بار شمیم  عشق را با تمام وجود لمس می کند

5.باید باشم برای دیدن لحظه ای که همبازی بچگی هام درکت وشلوار دامادی در کنار دختر رویاهاش وداشتن زندگی که خودش همیشه می گوید برای داشتنش باید جنگید با تمام توان

6.باید باشم تا برق شادی در چشمان  تمام دوستانم از رسیدن  به ارزوهایی که برایشان درتمام زنگ تفریح ها پشت نیکمت ها خیال بافی کردیم ببینم

7. باید باشم برای سازی که با انگشتان من عادت به نواخته شدن دارد

8.باید باشم برای تمام کتاب ها وفیلم هایی که عمری گذاشته شده است تا من بخوانم  و فراتر از حصار بسته ذهنم بروم

9.باید باشم تا دران خیابان  در طبقه بیست ودو  همان برج خانه ای جمع وجور داشته باشم و زندگی که از همان بچگی برایش نقشه کشیدم را به دست بیاورم که یقین پیداکنم بیهوده نرفته ام (پست 33سالگی من گفتم دیگه اگه بازم بنویسم تکراری میشه)

10. باید باشم برای زمانی که به خودم ثابت کنم .. با تمامی حرف ها  ازدواج نننننکرده ام

11.باید باشم برای دیدن بهترین خودم

12.باید باشم برای تمام طبیعت های بکر ودوست داشتنی که با  دوربینم ثبت شان کنم

13.ودراخر که در راس همه ارزوهاست ...عاشقانه برای خدایی باشم که من را باعشق افرید...

 

 

۱۴ دی ۹۶ ، ۱۵:۳۱ ۲۶ نظر
اسمان