به وسعت اسمان

مارو نمی بینید خوشحالید عایا؟؟؟!!!:))

سلاااااااااام ودرود بر رفقای بیانی

حال واحوال؟؟!!!

این حجم از پایداری من در مقابل بیان نیومدن بی سابقه است  اصن

اخ که چه قدرررررررررر دلم برای اینجا و شماها تنگ شده 

شما چه خبر ؟همه چی خوبه؟

فصل جدید زندگیمون دوهفته ای که شروع شده با شیرینی ها ودغدغه ها ی خاص خودش

من حافظه م برای ثبت خاطرات اندازه ماهی گلی هست هرچی زودتر میام ومینویسم تا بمونه اینجا برای ایندگان که بخونم بخندم به این روزا

می خوام بگم

از اولین روز  زندگی خوابگاه 

از اولین روز  دانشگاه

از بچه های کلاسمون 

از دانشگاه

از خاطرات روزهای اول وگم وگور شدن تو دانشگاه و پیدانکردن کلاس و از روابط بین بچه های کلاس و دانشکده

از ادمای جدیدی که وارد زندگیم شدن 

از سخت بودن درسا

از اولین باری که روپوش سفید پوشیدم (عکسش هم اماده کردم ایشالا پست بعدی میزارم)

خلاصه حرف واسه گفتن زیاد

دم اون دوستای بامعرفتی که حواسشون بود یه اسمان نامی یه مدت پیداش نیست خیلیییییی گرم ×خیییییلی خوشحال شدم

 

 

۰۱ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۱۴ ۲۱ نظر
اسمان

اما دلم تنگ میشه واست...

خب امشب چی شبی بود

شب خداحافظی واخرین دورهمی با رفقا بود(خاطره دوس داشتنیش بمونه اینجا برای یه روزهای ... برای روزهای که دلخوشی میشه خوندن همین 4تاخط)

1.طبق قرار امشب بچه ها رو دعوت کرده بودم یه رستوران که شام قبولی رو بدم .همین اینکه خدافظی باشه که دارم میرم...طبق معمول همیشه من یکم دیررسیدم وبچه ها اومده بودن

2.وقتی رسیدم (ش) اومد جلوی در مجتمع هم دیگر رو بغل کردیم ازاون بغل هایی که خستگی ودرد تمام این سال ها ازبین میره باورکنید  شنیدن لفظ خانوم دکتر شنیدن تبریک کسی که باهاش خیالبافی یه همچین روزایی رو میکردید از هرجمله ای  ازهر تبریکی تو دنیا عزیزتر وبالاتر

3.وارد رستوران که شدیم دیدم بچه ها با یه دسته گل خوشگل با گل های مورد علاقه ام و یه روپوش سفید (اولین روپوش سفید زندگیم) ویه جعبه کیک خامه ای توت فرنگی  ایستادن جلو در .اون لحظه یه حس فوق العاده ای بود یه حسی که هیچ وقت نمیشه توصیفش کرد وفقط باید اشک های شوقت رو پاک کنی..

مهم نیست هرکدوم ما چه رشته چه شهری  قبول شدیم مهم همین لحظه مقدس دیدن خودمون در دنیای ارزوهامون هست

4.دلم براشون خیلیییییییی تنگ میشه خیلیییییی (نویسنده دراینجا زیرگریه مییزند ومتن را به پایان میرساند)

لحظه اخر (ش )بهم گفت داری میری خیلی دلم برات تنگ میشه دیوونه ..این جمله ش هروقت یادم میاد میفهمم به این اسونی هاهم نیست رفتن

۱۲ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۲۲ ۲۷ نظر
اسمان

طو( رمز موجودنیست:))

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۹ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۲۴
اسمان

حال وهوای این روزها:))

از حال وهوای این روزا بگم یکم

1.از ساعت 7 که میزنم از خونه بیرون 12 شب برمی گیردم اونم له داغون خسته

صبح ها دنبال کارهای فارغ تحصیلی عصرهاهم که الی شیفتش تموم میشه ازاین خیابون به خیابون برای خرید کاسه وکوزه خوابگاه

2.نخندید ولی رفتم همه وسایلم رو  صورتی  وعروسکی خریدم درهمین کودک درونم زنده وفعال هس:)))

3. خانواده میخوان برن  دنبال کار های انتقالی ..من هم میگم ..انتقالی هم بگیرید من نمیام ..حداقلش یکی دوترم میخوام برم زندگی خوابگاهی رو تجربه کنم این همه رفتم وسایل خریدم که استفاده کنم ..حیفههه :))

4.لپ تاپم هم  بالاخره درست شد اصلا یه ارامش روانی پیداکردم که نگو ...با گوشی عزیزترازجانم که روشن نشد وداع کردم ورفتم یکی خریدم البته گرون نخریدم من که شانس ندارم دم به دقیقه گوشی هام خراب میشن

5.سایت دانشگاه گفته زمان ثبت نام رو اعلام خواهیم کرد  زنگ هم زدم گفتن شنبه یکشنبه نیاید اینجا که وقت ثبت نام نیست ازاون طرف سنجش گفته اگه تا یکشنبه زمان ثبت نام اعلام نکردند باید حضوری برید برای ثبت نام حالا من موندم چی کارکنم ..الان من همش استرس دارم نکنه وقت ثبت نام تموم شه من نفهمم ..کسی تجربه ای نداره که باید چی کارکنم؟

6.خلاصه اینکه با تمام خستگی هاش روزهای خوبی ...امیدوارم تا اخر اخرش خوب بمونه

 

۰۸ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۱۳ ۲۰ نظر
اسمان

شب نوشته (درفصل جدید:)

                                                         

   

دارم مست تو میشم تو چشمات آسمونه

آخه دست خودت نیست تو چشمات مهربونه

 

 

+اینم شب نوشته امشب باشه ...یکم وب رنگ روزهای خوشحالی من رو ببینه:))

۰۴ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۱۷ ۱۷ نظر
اسمان

نتایج تکمیل ظرفیت اوووووومد..تموووووم شد

نتیجه هاااااااا اومد بالاخره

خوب یا بد

سخت یا اسونش تموم شد

چه گریه ها چه خوشحالی ها که واسه 200تا بالاپایین شدن ترازمون نکردیم

چه شبایی که صبح شد از ناراحتی افت کردن 20 درصد درس هامون

چه لحظه هایی که خودمو پشت صندلی دانشگاه تصور کردم

هرچی که بود گذشت

بالاخره این فصل از زندگی م هم  تموم شد

بریم که فصل جدیدی از زندگی رو شروع کنیم

الهی به امیدتو

یادتونه تو پست ادم از فردای خودش خبر نداره گفتم که تا چندروز دیگه

یا پزشک میشم

یا دامپزشک

یا دندون پزشک

(انتخاب رشته م فقط همینا بودن)

 

دامپزشکی اهواز قبول شدم ...یووووووووووووووووووهوووووووووووووووووووووووووو

6سااااااااال اهواز

 

دم همتون گرم ولی یه تشکر های ویژه از  رابیتیک دوست داشتنی و هردوتای ارام عزیز و مستر سر به هوا و اقای شب گرد و   اقای بهنام  و اقای دلنویس کم پیدا این روزها ....خیلی خیلی ممنون

ویه تشکر خیلی خیلی ویژه mohiمهربون ...خوبیت یادم نمیره هیچ وقت

 

 

۰۳ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۰۲ ۳۱ نظر
اسمان

i hate u i love u

Always missíng people that I shouldn't be missing

Sometimes you gotta burn some bridges just to create some distance

I know that I control my thoughts

and I should stop reminiscing

But I learned from my dad that it's good to have feelings

When love and trust are gone

I guess this is moving on

Everyone I do right does me wrong

So every lonely night, I sing this song

 

قسمتی از متن اهنگ i hate u i loveu(حال نداشتم لینک بزارم ولی اگه نشنیدید گوش کنید ...خوبه)

+فقط چون خوشم اومد گذاشتم شخص یا اتفاق خاصی مدنظرنیست

 

۰۳ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۲۹ ۱ نظر
اسمان

1.2.3کوزت صحبت میکنه:))

این پست صرفا غرغرهای اسمان میباشد وارزش محتوایی ندارد:))

+گفتم  درجریان باشید:)

 

ساعت 12شب و همچنان تا همین الان داشتم ظررررررف می شستم نه ازاین ظرف شستن های که 4تا بشقاب میوه خوری هستاااا

ازاین ظرف شستن ها که سینک تا سقف پرظرف به علاوه ازاین سر کابینت تا اون سر کابینت بازهم پرظرف اونم همش قابلمه وتابه های بزرگ که

هم قدوقواره خودم هستنfrown

اگه دخترهستید وظیفه عزیز ظرف شستن باشماست که #همدردی

اگه هم پسرهستید  که ظرف نمی شورید روزی 7بار سجده شکر به جابیارید  بازم کمه..مگه کم کار مزخرف وچرتی هست

ازاین طرف چون بنده  ادم کلا خوش شانسیم امروز اول ماه جدید بود کلی کرفس وسبزی واسفناج خریده شدبود همه اونا روهم شستم

الان بس که سرپا ایستادم دارم  کم کم جان به جان افرین  تسلیم میکنم

چه قدر غر زدماا ...ولی خیلی لازم بود:))

 

 

 

۰۲ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۴۳ ۱۰ نظر
اسمان

به وقت شنبه...

شنبه ها رو دوست  دارم

یه حس شروع  دوباره بهم دست میده

یه حسی که هرچی هفته پیش گذشت خوب یا بد بزارش کنار ..حتی از ذهنت و هفته جدیدت رو شروع کن

اکثر ماها جمعه هارو اختصاص میدیم به رسیدگی خودمون واتاق هامون وخونه یا....

ولی من شنبه هارو انتخاب میکنم برای اماده کردن خودم واتاقم برای هفته جدید

برگ  وگلبرگ های خشک گلدون ها که پله رو پرکردن جمع میکنم  ودرحالی که به گل های دوست داشتنیم اب یا کود میدم  از هفته ای که گذشت  براشون حرف میزنم

سبد لباس های کثیفی که در طول هفته پرشدن می ریزم داخل لباسشویی

ملافه های تخت رو عوض میکنم

چندساعت پنجره   رو باز میزارم تا   اتاق نفس تازه ای بکشه

کیسه های زباله که پرشدن پایین میبرم (مزخرف ترین قسمتش همینه:)

 خرید ها وکارهایی که در هفته باید انجام بشه  به دیوار کنار میز میزنم

کتاب وفیلم ها وانیمیشن هایی که در طول هفته دیدم واهنگ های که گوش کردم(منظورم اهنگ هایی هست که سعی کردم ترجمه کنم وبفهمم)داخل لیستم مینویسم

لباس هارو اتو میکنم داخل کمدخودشون میزارم

کفش هارو تمیزمی کنم

اتاق رو طی می کشم وگردگیری میکنم

واماده میشم برای اغاز هفته دیگه ی که پراز اتفاق های جالب میتونه باشه

کار های تکراری به وقت شنبه رو دوست دارم

یه حس خوبی بهم میده

حس اینکه

قلب زندگی هنوز داره میتپه

هفته ای پراز لحظه های دوست داشتنی  براتون ارزومیکنم

 

+ممنون از اینکه براتون مهمه ومیپرسید ولی  همین الان سازمان سنجش اطلاعیه داد نتیجه ها سشنبه میاد...انگار نه انگار 22هزار نفر منتطرن:/

۳۰ دی ۹۶ ، ۲۰:۰۷ ۱۳ نظر
اسمان

دیدین میگن ادم از فردای خودش هم خبر نداره:))

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۷ دی ۹۶ ، ۱۹:۴۲
اسمان

نذر کرده ام...

نذر کرده ام
یک روزی که خوشحال تر بودم
بیایم و بنویسم که
زندگی را باید با لذت خورد
که ضربه های روی سر را باید آرام بوسید
و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد

یک روزی که خوشحال تر بودم
می آیم و می نویسم که
این نیز بگذرد
مثل همیشه که همه چیز گذشته است و
آب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده است

یک روزی که خوشحال تر بودم
یک نقاشی از پاییز میگذارم , که یادم بیاید زمستان تنها فصل زندگی نیست
زندگی پاییز هم می شود , رنگارنگ , از همه رنگ , بخر و ببر

یک روزی که خوشحال تر بودم
نذرم را ادا می کنم

تا روزهایی مثل حالا
که خستگی و ناتوانی لای دست و پایم پیچیده است
بخوانمشان
و یادم بیاید که
هیچ بهار و پاییزی بی زمستان مزه نمی دهد
و
هیچ آسیاب آرامی بی طوفان


مهدی اخون ثالث

کپی از وبلاگ حصار اسمان عزیز

 

پ.ن می شود برای اسمان دعاکنید؟؟!فقط برایم با ان قلب های مهربانتان دعاکنید...

۲۵ دی ۹۶ ، ۲۲:۵۵
اسمان

**

همه به دیدن دریا می روند
ومن فکرمی کنم
که چه قدر دلش می گیرد ساحل..
۲۵ دی ۹۶ ، ۱۵:۴۶
اسمان

دانی که ارزوی توست تنها در دلم...

                                    

+متصدی بار:دیگه چی میخوای؟!

_جان :چیزی که همه میخوان

+متصدی بار:عشق؟!

_جان :گوربابای عشق یه *  هدف *!!

 

منبع <یادم نمیاد از کجا خوندم >

پ.ن اگه یکی از این بالون ارزوها واسه شما بود روش چه ارزویی می نوشتید؟

۲۳ دی ۹۶ ، ۲۲:۵۲ ۱۴ نظر
اسمان

high school

دبیرستان با تمام مزخرفیش ولی بچه های اهل دلی داشتیم دیروز یاددبیرستان افتادم دروغ نگم دلم براش تنگ شده حداقلش بهتر بی ثباتی الان بود

خوشحالیمون واسه اینکه سال بالایی هستیم طبقه های بالا واسه ماها هست

واسه قرص انداختن توبخاری برای لغو امتحان ها بماند که بچه ها گیج بازی درمیاوردن به جای قرص کپسول مینداختن وضع خیلی خراب میشد

واسه کاریکاتور کشیدن های معلما توسط سحر روی شیشه های پنجره

واسه  وقتی که هرکی حالش خراب بود  مینشست  لب پنجره کلاس. اویزون حفاظ ها میشد اگه پنجره ها حفاظ نداشت قطعا یه دور همه مون خودمونو پرت کرده بودیم پایین

واسه اش خوردن های 30 نفری داخل یه ظرف ..از درخت بالا رفتن برای چیدن نارنج وتوت و گردو های حیاط مدرسه

قایم شدن پشت پرده های کلاس برای جیم زدن از سر صف

هک کردن وای فای مدرسه ودانلود کردن شهرزاد

گرفتن کنترل پرژکتور به بهانه فیلم فرهنگی مینشستیم فیلم کره ای نگاه میکردیم

واسه شاخ شدن تو پیش دانشگاهی وخارج شدن زنگ های تفریح از مدرسه وسوسیس بندری ونون تازه نونوایی کناری

واسه انسان هایی گشنه سیری ناپذیر

واسه ریختن رو سر غذاهای هم دیگه

واسه نارنگی هایی که اکیپ فاطی اینا اخر کلاس  پوست میگرفت میداد دست به دست  همه بچه ها تغذیه میشدن سرکلاس

واسه بستنی زدن توصورت شعله

واسه وقتی هایی که حال نداشتم جزوه بنویسم نجمه وشعله همزمان واسه خودشون جزوه مینوشتن واسه منم مینوشتن ..عزززیزززم

واسه وقتی شقایق از علم برامون حرف میزد

واسه گوشی هایی که از دست گشت مدرسه قایم کردیم تولوله بخاری ودریچه کولر

واسه بندری زدن های نازنین رو میز روانه شدن معاون هابه کلاسمون

واسه سیب زمینی پخته وگوجه هایی که کف کلاس مینشستیم با غزل وزهرا ومری میخوردیم

واسه هفته هایی که امتحاناش رو از شنبه تا چهارشنبه به بهونه امتحان روز بعدی لغومیکردیم

حیف که پیش دانشگاهی ترم پاییزش  باعوض شدن مدیر گند زده شد به مدرسه مون

 چند وقت پیش رفتم  یه سر اصلا مدرسه مدرسه سابق نیست از کادرش بگیر تا بچه هایی که پذیرش کردن ..هنوزعکس هامون تو سالن بود ..

هنوز روزشمار عید مون هم بود

اون روزا گذشتن و با رفقای  زیادی  توکتابخونه وکمپ وکلاسا اشنا شدم ولی هیچ کدومشون واسم بچه های دبیرستان نمیشن

هرجا هستن بهترین ها براشون اتفاق بیفته...

 

 

 

۲۰ دی ۹۶ ، ۰۱:۲۰ ۱۷ نظر
اسمان

وبالاخره اولین اهنگ :))

بعد ازکلی انتظار کشیدن وتمرین های بسیییییار:////

دیروز استادم اولین اهنگ ایرانی رو بهم یاد داد ...یوووووهوووو

اهنگ فوق العاده ساده ای هست ولی خب تکست ش باحاله

اهنگ در امتداد شب  از گوگوش هست 

نوشتم بعدها شاید برگشتم وخوندمش بگم اخییییییییی چه قدر برای  خوندن اولین اهنگم ذوق داشتم:)))

۱۷ دی ۹۶ ، ۱۳:۳۴ ۲۲ نظر
اسمان

13 دلیل برای ادامه زندگی...

چالشی که اخیرا راه افتاده ودنبالش رو گرفتیم رسیدیم به جناب اوه که بنیان گذار این چالش هستن وازشون تشکر میکنم ..

من هم مینویسم تا بمونه برای روزی که هیچ دلیلی برای ادامه پیدانکردم شاید برگشتم خوندم ...

1.من تک فرزند نیست که بگم مادر وپدرم بعد از من فرزندی نخواهند داشت که از لذت دیدن ارزوهایی که همیشه  برای فرزندشون درذهن داشتن محروم میشن و شاید با نبود من  حتی اگه کمی سخت هم هست بشه کناراومد ولی یکی از دلخوشی های من در زندگی  قطعاااا الی هست

من خودم موظف میدونم که باید بمونم وبتونم جبران کنم  تمام لحظات وفرصت های بی نظیری  رو که مادروپدرم به خاطر من ازدست دادنشون وباید بمونم وجبران کنم تک تک تار های اندک موی سفیدشون رو

2.باید بمونم وببینم لحظه ای که خواهرم درکنار عشق پاک ونابش از ته دل لبخند بر روی لب هایش شکوفه  میزند ومیگوید دیدی بالاخره شد هرانچه که باید بشود

3.باید بمونم ولذت خاله بودن وخاله شدن با تمام وجود حس کنم باید باشم تا تمام پیچ وخم کوچه های زندگی را با او قدم بزنم باید برای او بهترین باشم

4.باید باشم تا که در جشن فارغ تحصیلی شمیم  برایش دست بزنم واشک شوق بریزم برای به حقیقت پیوستن ارزوی بهترین دوستم  باید باشم برای روزی که اولین بار شمیم  عشق را با تمام وجود لمس می کند

5.باید باشم برای دیدن لحظه ای که همبازی بچگی هام درکت وشلوار دامادی در کنار دختر رویاهاش وداشتن زندگی که خودش همیشه می گوید برای داشتنش باید جنگید با تمام توان

6.باید باشم تا برق شادی در چشمان  تمام دوستانم از رسیدن  به ارزوهایی که برایشان درتمام زنگ تفریح ها پشت نیکمت ها خیال بافی کردیم ببینم

7. باید باشم برای سازی که با انگشتان من عادت به نواخته شدن دارد

8.باید باشم برای تمام کتاب ها وفیلم هایی که عمری گذاشته شده است تا من بخوانم  و فراتر از حصار بسته ذهنم بروم

9.باید باشم تا دران خیابان  در طبقه بیست ودو  همان برج خانه ای جمع وجور داشته باشم و زندگی که از همان بچگی برایش نقشه کشیدم را به دست بیاورم که یقین پیداکنم بیهوده نرفته ام (پست 33سالگی من گفتم دیگه اگه بازم بنویسم تکراری میشه)

10. باید باشم برای زمانی که به خودم ثابت کنم .. با تمامی حرف ها  ازدواج نننننکرده ام

11.باید باشم برای دیدن بهترین خودم

12.باید باشم برای تمام طبیعت های بکر ودوست داشتنی که با  دوربینم ثبت شان کنم

13.ودراخر که در راس همه ارزوهاست ...عاشقانه برای خدایی باشم که من را باعشق افرید...

 

 

۱۴ دی ۹۶ ، ۱۵:۳۱ ۲۶ نظر
اسمان

ته خوش شانسی که میگنااا... من الان توهمون نقطه هستم

دارم فکر می کنم من چه کار نیکی ودرکدوم قسمت زندگیم انجام دادم که ابن همه اتفاقات خوب  وخوشایند داره از سروکول  من بالا میره ...

به فرض مثال درهمین یکی دوماه اخیر

یه روز صبح چشاتو بازمیکنی درحالی که  نصف تنت رو از تخت اویزون هست برای پیداکردن گوشیت ناگهان   درهمون حالت میبینی دیگه عزیز جانت روشن نمیشه حالا هی خودتو به درودیواربکوب  بازهم روشن نمیشه وغم سنگین ونهانی داره این موضوع

یا

وقتی هنوزبه نیمه ماه نرسیدیم موجودی حسابت چک میکنی مبینی سرجمع 60تومن فقط60تومن ته جیبت مونده وباید کل ماه رو باهاش سرکنی

واما از لپ تاپم(من وابستگی شدییییییییید روانی به لپ تاپم داره ینی شدیداااااا)

روشنش که میکنی از صدای فنش انگار کارخونه راه انداختی وکیبورد صحفه تاچش که کلا تعطیل شده ونرم افزار هاش با کلی نذر ونیاز بعد نیم ساعت باز میشه خلاصه نیاز به ریست فکتوری داره تمام اطلاعاتش رو باید بریزم یه جایی ووقتی قیمت هاردهای اکسترنال مبینم با موجودی حسابم. دلم می خواد  یه مدتی از زندگی لفت بدم

وبگم براتون که استیو جایز با این ایفن 10 و ای واچ هاش داره با روح وروان من بازی میکنه دراین شرایطی که کفگیرم به ته دیگه خورده

دیگه اینکه چرا همه ی کنسرت ها باید توهمین دوماه بیان شیراز نه واقعا چرا

 

 

 

۱۴ دی ۹۶ ، ۰۰:۵۸ ۸ نظر
اسمان

پاییزی که گذشت (عکاسی هایمان :)

مروری برپاییزی که گذشت...

       

 

      

     

   

+راستش نه من انچنان از عکاسی میدونم نه دوربین حرفه ای دارم باهمون دوربین گوشیم اندک ذوق هنریمان را ثبت میکنیم صرفا دلی

۰۹ دی ۹۶ ، ۰۱:۱۵ ۲۰ نظر
اسمان

4:45 وهمچنان بیدارم...

4:50

یه هدفون که داره اهنگ ادل رو پخش میکنه
یه پنجره که داره اسمون ناب شب رو نشون میده
یه دختربه اسم اسمان که همچنان تمایلی به خواب نداره...
 
+کیا بیدارن؟اعلام حضورکنن:))
۰۷ دی ۹۶ ، ۰۴:۵۴ ۱۱ نظر
اسمان

خیلی چیزاهست تودنیا که نمیشه ارزو کرد

1.کتاب هایی که درباره زندگی هایی درجنگ جهانی نوشته شده یه چیزی به خوبی لابه لای جمله ها وکلمه ها مشخص هست ..

یه ترس از اینده مبهم یه ناامیدی یه تاریکی مطلق که هرچه قدر بهش فکرکنی بیشتر فرومیری داخل این تاریکی..

2.هرچی روزارو بیشتر میگذرن بیشتر داخل این ناامیدی وترس از اینده ای که بی ثبات ومبهم  فرومیرم ...

3.هرچی بیشترجلو میره  به پوچ بودن همه چیز بیشتر شک میکنم یه نوع پوچی تو افکارو هدف وعلایق وحتی زندگی...

4.ترس یکی از بدترین حس  های دنیاست ترس ادمو فلج میکنه ترس ازدست دادن ادمایی که خیلی برات عزیزن ترس از دست دادن یه دلخوشی هایی حتی کوچیک ترس از برباد رفتن زندگی اروم

5.بااین وجود هنوزم روزنه های امیدرو مبینم حداقلش می خوام سعی کنم که ببینم زندگی بدون امید خیلی وحشتناک

6.یه موقعیت فوق العاده که از وقتی یادم میاد تورویاهام می دیدمش به خاطر محدودیت ها وبه خاطر خیلی چیزای دیگه که گفتش دردی رو دوانمی کنه از دست دادم به همین راحتی ...شاید اگه دوسال پیش بودم برام هضمش خیلی سخت بود دست وپای بیهوده برای رسیدن بهش زیادمیزدم با اینکه میدونستم نمیشه ..شاید دارم پذیرفتن شرایط بهتریاد میگیرم...نمی خوام بهش فکرکنم بیخیال

 شما چه خبر؟؟!!

 

 

 

۰۶ دی ۹۶ ، ۰۰:۰۶ ۶ نظر
اسمان