به وسعت اسمان

مردشورشب و روزمن و این حال خراب..

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۷ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۱۶
اسمان

از ان زمان که ارزو چو نقشی از سراب شد

از در بلوک خوابگاه که وارد میشی چندتا رو مبینی که گوشه های راهرو (وای فای ما فقط تو راهرو کانکت میشه)رو صندلی یا زمین نشستن غرق گوشی هاشون هستن ،که امشب  کدوم عکس رو بزارن که بهتر توش افتاده باشن اینارو کم مبینی که اینجا نباشن
طبقه های بالا بری میبینی کنار پنجره ها چند نفری سخت درگیر با گوشی حرف زدن چندتایی با فرد مورد نظر که مشخصه داره کیلو کیلو تو دلشون قند آب میشه چندتایی دیگه هم درحال جروبحث هایی که اگه از خودشون هم بپرسی دقیق نمی دونن از سرچی دعوا شون شده،
توکتابخونه رو نگاه میکنی چون خیلی هوای خوبی داره اکثرا تو خواب نازن ،خیلی تعداد کمی مبینی سخت درگیر تموم کردن مقاله و پروژه این جور چیزا هستن و دنبال بورس گرفتن تا زودتر برن
یکی داره جلو آینه داره به خودش میرسه چون یه ماشین لاکچری(در جریانید که منطقه آزاد اینجا:) دم در منتظرش هست
یکی هم اون طرف تر داره تیپ رسمیش رو چک می‌کنه که به کنفرانس ش برسه
یکی هم مثل من تو آفتاب اهواز تو پله های جلو بلوک  سیب گاز میزنه و قمیشی گوش میکنه


درهمین حد دنیای آدما اینجا فرق داره

+داشتم سراب هایده گوش میدادم که شد عنوان این پست

۰۸ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۰۵ ۱۴ نظر
اسمان

دراخرین روزهای ترم و عکس دست جمعی مون:)

،اخرین روزکلاس ،نماینده داخل گروه پی ام داد که همه فردا روپوش هارو بیارین می‌خوایم عکس دست جمعی بگیریم
از اون جایی که این دانشگاه های کوفتی کلا ورودی بهمنی هارو آدم حساب نمی کنن،نه جشن ورودی،نه جشن معارفه ای ،نه خوش امدی،هیچیییی ،ما در مظلومانه ترین حالت خودمون دوربین جور کردیم یه عکس دورهمی از خودمون داشته باشیم
از اونجایی که نصف پسرا روپوش نیاوردن بقیه پسرا هم نپوشیدن ،و این گونه گند زدن به عکس
تازه ۱ساعت هم داشتیم دور دانشکده می‌چرخیدم که لوکیشن پیدا کنیم آخرشم در داغون ترین جای ممکنه که آفتاب راست تو چشممون بود ایستادیم و کلی هم غرغرکردیم
عصرش هم عکسا رو استوری کردیم به قیافه های داغون هم دیگه خندیدیم
باتمام اینا کلی خندیدیم اون روز و تبدیل شد به یکی از خاطره های دوست داشتنی از اهواز
عکس دست جمعی نمیشه گذاشت ولی این شما اینم آسمون
بمونه اینجا یادگاری از ترم یک:))

دریافت

۰۴ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۱۲ ۱۳ نظر
اسمان

کی؟کجا؟کدوم لحظه ؟

وقتی به ۴۰سالگی و۵۰سالگیم فکرمیکنم ، به حسی که تو میانسالی خواهم داشت،
به مرور خاطرات این دوران، به حسرت ها به ارزوهایی که شاید خیلی هاش در حد همون آرزو مونده باشه یا راه هایی که رفتم و چیزی جز خستگیش رو تن پیرونحفیف م نمونده.
واقعا میبینم که حال و حوصله اون روزا رو ندارم کاش خدا تو همون ۳۰،۳۵سالگی سروتهش هم بیاره تموم بشه بره

 

+وقتی ستاره های وب داره اینقدر تند تند روشن میشه یه جای کار لنگ میزنه...بدهم لنگ میزنه

۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۲۰
اسمان

یه خونه که با شهر کاری نداشت....

                                                    

یه خونه کوچیک وساده
یه خونه که  هرجور دوست داری  وسایلش رو چیدی
یه خونه با سبک زندگی خودت
یه خونه که سکوت شب رو با صدای سازت تو بالکن ش بشکنی
یه خونه که دوری از  مهمونی های مسخره و دورهمی هایی حال بهم زن
یه خونه با یه قفسه پرازکتاب
یه خونه پر گلدون های رنگ رنگی
یه خونه با یه پَت دوست داشتنی
یه خونه دور از خیلی آدما
یه خونه که فقط خودت خودت خودت

 

+داشتم فکر میکردم من که قرارنیست ازدواج کنم پول جهیزیه م رو  برام خونه بخرن از این اوضاع نجات پیدا کنم ://///همون من فکرنکنم بهتر

+عنوان ،از آهنگ رستاک

یه خونه که با شهر کاری نداشت ، یه کوچه که آروم و بن بست بود

یه گلدون سفالی پُر از عطرِ یاس ، هوایی که از بوی گل مست بود

۲۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۳۵ ۱۲ نظر
اسمان

از سری خاطرات یک ترم صفری:))

چند روز پیش با (ک)تاکسی گرفته بودیم ، تو راه دانشکده بودیم که راننده تاکسی گفت شما دانشجو هستین؟ گفتیم بله
شروع کرد به گفتن که من یه سگی دارم و از ۶ماهگی پیش من بوده الان سه سال ش هست تقریبا یه یکسالی هست که واکسن بهش نزدم میگن واکسن بزنی عمرشون کم میشه و داشت لاغر میشد:/به نظر شما من یک سال واکسن براش نزدم مشکلی پیش میاد ؟ماهم خندیدیم گفتیم والا ما ترم یکی بیش نیستیم در حد تشریح کردن دل و روده سگ هستیم :)
ولی همچنان یارو ول نمی‌کرد مشخصات و توضیحات بیشتری میداد و می‌گفت حالا من چی کارکنم؟
(ک)که دید ول کن نیست گفت اگه یکسال که بهش واکسن نزدید هرچی سریعتر ببریدش خیلی خطر داره هااااا،
حالا راستش رو بخوایید ما تو این یه ترم هنوز واکسن زدن سگ از نزدیک هم ندیدیم چه برسه اینکه دربارش بدونیم :/
خلاصه دیگه پیچوندن یادبگیرید که بدرد همین موقع ها میخوره:))

اون روز که شیراز بودم یه دختره اومده بود دایرکت اینستاگرام می‌گفت خواهش میکنم میشه جوابمو بدید ضروریه، منم که بیکاااار:/گفتم بزار ببینیم چی میگه ؟میگفت که من یه سگی دارم دیروز بهش توت دادم خورده:/
(اخه نابغه جان به آدم سالمش زیاد توت بدی تا دو روز زیر سرم اونوقت، تو اومدی به سگ بیچاره توووووت دادی؟:)) از دیروز هیچی نمیخوره و مایع سفید رنگی بالا میاره خیلی بی حال افتاده یه گوشه ،من خیلی ناراحت هستم ،تشخیص شما چیه؟
تشخیییییص؟؟!!:))))گفتم من ترم پایینی هستم اصلا در حد تشخیص و این حرفا نیستم اصلا تجربه ندارم:))
ولی بازم میپرسید حالا به نظر شما چش شده واین حرفا.منم راه فرار در این دیدم بگم هرچی سریعتر ببریدش به نزدیک ترین بیمارستان و کلیک دامپزشکی  خیلی خطر داره:///
مدیونید فکر کنید اصلا تو این یه ترم برای دلخوشی یه سگ زنده دادن بغل ما ،تنها چیزی که دادن دستمون لاشه سگ بوده و تمام:)
ودر آخر طلب ببخش بخاطر کسایی که سرکار گذاشتیم ،قبول کنید  خودشون ول کن نبودن وگرنه که ما گفتیم:))

۲۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۱۷ ۱۱ نظر
اسمان

کمی دیوونگی خوبه همیشه...(یه روز نوشت ساده)

وسط هفته و بین امتحانای میانترم و بین این همه کلاس (که منم همه غیبت هام رو فول کردم) با (ک)زدیم به دل جاده از اهواز به شیراز پناه اوردیم

راستش ادمی نیستم که خیلی دوری از خونه و خانواده برام سخت وغیرقابل تحمل باشه ولی این سری واقعا بی حوصله بودیم وحس کردیم کم کم کنج خوابگاه داریم میپوسیم همه چیز گذاشتیم با یه کوله پشتی یه چند روزی رو اومدیم بیخیال وفارغ از دنیا خوش بگذرونیم

 

+با (ک)رفتیم دنبال کارای انتقالی .اخ که اگه باهم بهمون انتقالی بدن چه شود

+من با این غیبت های درخشانم دیگه حذفم ولی اقای + گفت من برات پیگیرش هستم  تو خوش بگذرون این چندروز .به چشم برادری پسر خوبیه فقط اگه بعضی دوستان بزارن

+دیگه بمونه همین ها تا بعد

 

۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۱۸ ۱۶ نظر
اسمان

اعترافات من به خودم1

تصمیم گرفتم چند وقت یه بار یه اعترافاتی رو بنویسم که در زندگی  روزمره پنهان  میکنم وبه سختی  بروز میدم ،میدونی دارم کم کم سعی میکنم یه خود اصلی رو پیدا کنم که علایقش و سلیقه هاش رو آزادانه بگه بدون اینکه فکرکنه ممکنه بعدش بگن آه این چیه واین حرفا ،از ساده ترین تمرین بگم وقتی میرم بیرون شام ناهار صحبونه کافه هرچی، خیلی راحت چیزی که دلم میخواد بگم ومثل قبل فکرنکنم ممکنه زشت باشه و یا خیلی افتضاح باشه،راحت زندگی کردن، خودش یه هنر ،زندگی به خودی خودش بنظرم سخت هست لازم نیست ما سخت ترش کنیم،تازه قرارنیست همه مثل هم فکر کنند تصمیم بگیرند، دوست داشته باشند، اگه این بود کلمه تفاوت  بی معنی ترین کلمه میشد....


اعتراف اول(ساده ترین):   همیشه به نوعی سعی در انکارش دارم ولی اصولا تو برخورد های اول احتمالا ازاین دسته آدم ها بنظر برسم که با یه سری قواعد خاص وجای خاص برای غذا خوردن هستن ، یا یه سری جاها رو حتی پاهم نذاشتن یا آدمی که خیلی دقیق و حساب شده غذا میخوره،
تعداد محدود آدمایی هستن که بهم نزدیکن ومیدونن یه سری علایق دور از ذهن در عین حال خیلی معمولی من رو :))

یکم دور از ذهن بود برای (ک) که اسمان عاشق دیزی وتازه با پیاز فراوان  وتق تق گوشت کوبیدن تو رستوران باشه
کیف کنه از ساندویچ  سوسیس بندری چرک های خیابونی
اصلا خودش یه پا ساندویچ چرک خور باشه
از کله پاچه خوردن ها تو اخرشب ها که بعضی مغازه ها چراغ های روشن شون چشمک میزنه
یا از همون جیگرکی ها که داغ داغ از رو ذغال برمیداری درحالی که داری ماشین های تو اتوبان که با سرعت رد میشن نگاه میکنی وعشق میکنی از بوی سیخ جیگر توی دستت://
از بلال خوردن های شب های تابستونی  کنار خیابون ارم که کره و لیموهم میزنه که دیگه نگم ،اصلا مزه ش به همون نشستن رو سکو های دانشگاه ارم و بلال خوردن هست(در صورتی که من تو جمع های عادی خیلی کم پیش میاد ذرت بخورم:)
یا عاشق  برگر خوردن(ترجیحا تگزاس برگر:)) ولی چون خوردنش خیلی ضایعه ست روم نمیشد که سفارش بدم 
٬»»»»دلیل نمیشه سارا اگه ژامبون و سوسیس کالباس دوست نداره وقتی میریم مسترچیز ، اون سیب زمینی تنوری سفارش بده منم سیب زمینی تنوری سفارش بدم با اینکه با سیب زمینی سیر نمیشم
یا اینکه اگه من نمیتونم چیز تند بخورم راحت بگم و نزارم شامم کوفتم شه اصلا هم بی کلاسی  محسوب نمیشه
سرسفره اگه هنوز گرسنه هستم به خاطر اینکه زشت هست ازغذا دست نکشم،بفهمم که این سفره برای من و مهمون ها آماده شده که بخوریم نه بزاریم تو سفره دکوری بمونه
وقتی من از قهوه فرانسه بدم میاد دلیل نمیشه اگه هم سفارش دادن منم سفارش بدن ومن با خیال راحت همون بستنی شکلاتیم رو سفارش بدم با لذت بخرم

راحت زندگی کن ،خوش بگذرون،بدون دغدغه بخند،عکس های یهویی بگیر ،نگران و منتظر اون فردای لعنتی نباش که قراره یه روز بیاد ،شاید امروز آخرین روز برای انجام این کارهایی که دوست داری  باشه پس انجامشون بده


+امروز  با دوتا از دوستام رفتیم ناهار بیرون دیزی خوردم اینقدر کیییییف دادکه نگووو تازه (ک)هم با من خورد:))

۱۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۳۲ ۱۴ نظر
اسمان

کمی از 28 اوریل بگوییم...

۲۸اوریل
از سنجش وکنکور که بگویم، با وجود مقطع دکترای حرفه ای بودن، باید در دفترچه سراسری در ردیف رشته های تاپ قراربگیرد که نیست و فقط اسما گفته اند چهارمین رشته تجربی


از دوران ۶یا۷سالِ دانشجوهایشان که بگویم واحدهایی یکسان وبه اندازه پزشکی و حتی بیشتر از دندان و دارو میگذرانند +واحد های آناتومی های بیشترو  سنگین تر


از نظر سطح سواد وقوه تشخیص که بگویم بی شک انسان هایی حاذق وتوانایی هستند
از کشیک های سخت وسنگین شان


و از تصمیم هایی بگوییم که همچنین رشته ای را به جای وزارت بهداشت  زیر نظر وزارت علوم قرار دادند که کاملا غیر مرتبط است


اگر مبنا با مقایسه  پزشکی باشد که قطعااااا هم اینطور نباید باشد از زحمت ومیزان تلاش چه در دوران تحصیل وچه در زمینه کار هیچ گونه کمی و کاستی ندارند و هرکس به گونه ای در فیلد خودش  خدمات ارائه میدهد ،پس چرا رسیدگی ها و شرایط بسیار ناچیز و اندک  است ،شایدهم  باید نقش مهم و رابطه مستقیم حیوانات با زندگی انسان را بار دیگر یادآوری کرد


اگر از مردم عزیزمان که بگوییم بدون داشتن حتتتتی اندکی آگاهی ، ابروهایشان را درهم میکشند وبا حالت منجزرکننده ای،  می گویند که  به درد نمی‌خورد این هم شد رشته ؟برای زدن این حرف من یقین دارم  بیشترشان چنین مسأله پیش پاافتاده ای را نمی‌دانند که حتی دامپزشکی چندسال است ؟یا که ما از مامایی یا علوم ازمایشگاهی یا دکتری دامپزشکی صحبت میکنیم، بعد آنوقت ازبه درد نخوری رشته و شغل مان میگویند؟؟!!! آن هم با چه قیافه حق به جانبی.
اگر کمی از جلوگیری آنفولانزا وبیمارهایی که از حیوانات قرار بود به چه شدتی وسعت پیدا کنند وپیش گیری  شده گفته شود قطعا اجازه ی چنین حرفی را به خودتان نمیدادید


این حرف ها همیشه بوده و هست وخواهد بود فقط نوشتیم که بگوییم با تمام کم لطفی ها مردم عزیز وجامعه به چنین رشته دوس داشتنی و با زیبایی های خاص خودش (به عنوان عضو کوچک وتازه کاری از دامپزشکی که بسیاری از چیزها را از نزدیک دیده وحس کرده )روز جهانی   دامپزشکی را تبریک میگویم و با ارزوی موفقیت برای بزرگواران زحمت کشی که حتی در روز خودشان هم فراموش شده هستند

 


بامهر
یک دانشجوی ساده دامپزشکی

 

۰۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۴۲ ۱۱ نظر
اسمان

دوشنبه به این خوبی مگه میشه؟؟!!

                                            

از معجزه های الهی اینه که خسته له داغون از دانشگاه میای دریخچال رو که باز می‌کنی با همچین صحنه ای مواجه میشی
قطعا دیدن همچین چیزی در یخچال خوابگاه فقط یه معجزه می‌تونه باشه ولاغیر:)))
کم کم داره باورم میشه امروز به طرز عجیبی روز خوبیه +شوکه کننده:))

۲۷ فروردين ۹۷ ، ۱۸:۳۰ ۲۳ نظر
اسمان

این ها دیگه کین؟:/

بخوانید از اندر احوالات ما و همکلاسی هایمان:)

در نزدیکی های امتحان میانترم و همه در به در دنبال جزوه و رفرنس وفیلم و عکس هستن .بین این درگیری ها  استاد بیوشیمی مون  جزوه ش اومده کامل انگلیسی داده یکی نیست بهش بگه بابا ما ترمکی بیش نیستیم به بچگی مون رحم کن استااااد

خلاصه درحالی که کاسه چه کنم چه کنم دست گرفته بودیم برای ترجمه جزوه ها. این وسط اقای( ک )یه شب اومدن توگروه گفتن من ترجمه کردم پول میگیرم جزوه ها رو میدم .راستش من واسم مهم نبود پول بگیره نگیره مهم این بود کار من یکی حداقل راه می افتاد از شر رفرنس خوندن نجات پیدامیکردم ولی پسرای کلاس یه مخالفت سفت وسختی کردند که تو خجالت نمیکشی از همکلاسیات پول میگیری وهمین بچه بازی ها

در این طرف داستان هم دخترا میگفتن ما بمیریم هم ازشون جزوه  نمیگیریم  وباز هم از همون بچه بازی ها

 جریان کاملا  کنسل شد  و اقای (ک) گفتن که من به هیچ کس جزوه نمیدم منم که دیدم اوضاع ازاین قراره گفتم جهنم ضرر میشینم از رو رفرنس میخونم

تا اینکه امروز تایم 10 تا 12 کلاس نداشتم تو کتابخونه درحال سروکله زدن با اناتومی بودم اقای (ک) طبق معمول با عجله انگار اروم قرار نداره اومد بالای سرم گفت میشه این دوتا جزوه بیوشیمی ترجمه شده من رو بدید خانوم x فقط سفارش کنید جزوه رو به  هیچ کسی ندن ومن فقط پوکر تگاش میکردم

خانومXکیست؟یکی از همون دخترایی سفت وسخت  مخالفی بود که میگفت من بمیرم هم از اینا جزوه نمی گیرم:))

الان ما جزوه ش  رو نداریم فقط تو داری خوش حالی ؟ خداییش ایتا دیگه کین؟://با این کارا کجای دنیا رو قرار بگیرید؟

تمامی این کارها از نظر بنده بچه بازی وتماااااام

پ.ن اگه نمیگفتم تو دلم میموند:/

 

 

 

 

۲۶ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۵۱ ۹ نظر
اسمان

هنرنزد سلف دانشگاه ما هست وبس


درپی اعتراضات دانشجویان به عدم تنوع غذایی سلف 
دانشگاه اومد یه حرکت خفن زده که مرز های خلاقیت رو یه تنه جابه جا کرد، لیست غذاهای اضافه شده به منو
خوراک مرغ لقمه (همون زرشک پلو با مرغ ظهرمون چهارتا دونه ذرت و هویج ریختن کنارش شد خوراک مرغ لقمه)
پوره سبزیجات (همون پوره سیب زمینی خودمون چندتا نخود فرنگی زدن تنگش یه اسم جدیدهم واسش گذاشتن ماهم که کلا نمی فهمیم)
خوراک لوبیا سفید با قارچ(قبلنا برای شام یه کنسرو لوبیا وقارچ میدادن با این متد جدیدشون همون کنسرو لوبیارو کردن سه قسمت ریختن تو ظرف میدن دستمون ،بابانکنید اینجوری ما گنجایش حجم این همه تنوع غذای لاکچری نداریم)
خوراک لوبیا چیتی(بافاصله دوشب از خوراک  لاکچری لوبیا سفید نوش جان میکنیم با این تفاوت که این سیب زمینی سرخ شده داره اون نداره مدیونید فک کنید بعد این همه مدت ما فرق لوبیا چیتی و لوبیا سفید فهمیدیم )
احتمالا در جریان یک لقمه انفاق دانشگاهها هستید ،جریان از این قرار که قبل اینکه به غذا دست بزنید زیادی غذاتون بریزید تو یه ظرف برای نیازمندان خیلی کار ارزشمندی هستا خیلی هم خوبه ولی مشکل اینجاست که ما خودمون بعدش فلافل  می‌زنیم سیر شیم  :)))

 

 

۱۹ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۴۹ ۱۵ نظر
اسمان

درمیان هیاهوی های زندگی این دخترک 18 ساله

درمیان هیاهوی های این زندگی چیزی دارد گم می شود یا شاید هم کم کم دارد به دست فراموشی سپرده می شود.
گم شده من همان دخترک ۱۸ساله مو مشکی است که آنقدر غرق دنیایی شده است که خودش وتفکراتش وعقایدش گردِ خاکی بر رویش نشسته است همانند این خانه های قدیمی مادربزرگ که سالیان سال است پس از مرگش کسی به خانه سری نزده یا شاید هم مانند دریاچه فراموش شده ای در گوشه ای که تبدیل شده است به لجنزار.
در میان شلوغی های  زندگی ،دخترکی را گم کرده ام که اکنون فقط از او ردپای بی جانی به جای مانده است ،
دخترکی که این روزها شاید  ساعتی کنار پنجره اتاق با یک فنجان چایی و عطر بهارنارنج مست کننده اش برای خودش خلوت نکند و هوایی که نوید نو عروس بهار را میدهد به  جان نکشد  ،
حتی  پس از پایان یک روز درحالی که خسته گوشه ای از تخت لم داده است چندصحفه از کتابی را ورق نزند
یا تئاتر های فوق العاده ای را که از دست میدهد به خاطر 
چرت های عصر گاهیش
واخر شب هایی که به جای دیدن یک فیلم خوب در چند پیچ مسخره اینستا میگذراند
یا سازی که در این روزها کمرنگ شده است
این ها مقدمه ای است که کم کم درازدحام این زندگی گم شوی  و دورمیشوی از هرآنچه که باید باشی  
گاهی لازم می شود که خودت را دریابی ،که گم و گور نشوی لابه لای روزمرگی های زندگی ،که محدود نشوی در حصار بسته اتاق تاریک ذهنت 
با تمام دغدغه ها برای خودت کمی وقت بگذار ،باور کن با ارزش ترین داراییت خودت و ذهنیست که جوهره زندگی برای ادامه دادن است
#نامه هایی برای خودم
راستی بالاخره سلاااااااام**))

۲۵ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۴۰ ۲۷ نظر
اسمان

مارو نمی بینید خوشحالید عایا؟؟؟!!!:))

سلاااااااااام ودرود بر رفقای بیانی

حال واحوال؟؟!!!

این حجم از پایداری من در مقابل بیان نیومدن بی سابقه است  اصن

اخ که چه قدرررررررررر دلم برای اینجا و شماها تنگ شده 

شما چه خبر ؟همه چی خوبه؟

فصل جدید زندگیمون دوهفته ای که شروع شده با شیرینی ها ودغدغه ها ی خاص خودش

من حافظه م برای ثبت خاطرات اندازه ماهی گلی هست هرچی زودتر میام ومینویسم تا بمونه اینجا برای ایندگان که بخونم بخندم به این روزا

می خوام بگم

از اولین روز  زندگی خوابگاه 

از اولین روز  دانشگاه

از بچه های کلاسمون 

از دانشگاه

از خاطرات روزهای اول وگم وگور شدن تو دانشگاه و پیدانکردن کلاس و از روابط بین بچه های کلاس و دانشکده

از ادمای جدیدی که وارد زندگیم شدن 

از سخت بودن درسا

از اولین باری که روپوش سفید پوشیدم (عکسش هم اماده کردم ایشالا پست بعدی میزارم)

خلاصه حرف واسه گفتن زیاد

دم اون دوستای بامعرفتی که حواسشون بود یه اسمان نامی یه مدت پیداش نیست خیلیییییی گرم ×خیییییلی خوشحال شدم

 

 

۰۱ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۱۴ ۳۹ نظر
اسمان

اما دلم تنگ میشه واست...

خب امشب چی شبی بود

شب خداحافظی واخرین دورهمی با رفقا بود(خاطره دوس داشتنیش بمونه اینجا برای یه روزهای ... برای روزهای که دلخوشی میشه خوندن همین 4تاخط)

1.طبق قرار امشب بچه ها رو دعوت کرده بودم یه رستوران که شام قبولی رو بدم .همین اینکه خدافظی باشه که دارم میرم...طبق معمول همیشه من یکم دیررسیدم وبچه ها اومده بودن

2.وقتی رسیدم (ش) اومد جلوی در مجتمع هم دیگر رو بغل کردیم ازاون بغل هایی که خستگی ودرد تمام این سال ها ازبین میره باورکنید  شنیدن تبریک کسی که باهاش خیالبافی یه همچین روزایی رو میکردید از هرجمله ای  ازهر تبریکی تو دنیا عزیزتر وبالاتر

3.وارد رستوران که شدیم دیدم بچه ها با یه دسته گل خوشگل با گل های مورد علاقه ام و یه روپوش سفید (اولین روپوش سفید زندگیم) ویه جعبه کیک خامه ای توت فرنگی  ایستادن جلو در .اون لحظه یه حس فوق العاده ای بود یه حسی که هیچ وقت نمیشه توصیفش کرد وفقط باید اشک های شوقت رو پاک کنی..

مهم نیست هرکدوم ما چه رشته چه شهری  قبول شدیم مهم همین لحظه مقدس دیدن خودمون در دنیای ارزوهامون هست

4.دلم براشون خیلیییییییی تنگ میشه خیلیییییی (نویسنده دراینجا زیرگریه مییزند ومتن را به پایان میرساند)

لحظه اخر (ش )بهم گفت داری میری خیلی دلم برات تنگ میشه دیوونه ..این جمله ش هروقت یادم میاد میفهمم به این اسونی هاهم نیست رفتن

۱۲ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۲۲ ۲۷ نظر
اسمان

طو( رمز موجودنیست:))

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۹ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۲۴
اسمان

حال وهوای این روزها:))

از حال وهوای این روزا بگم یکم

1.از ساعت 7 که میزنم از خونه بیرون 12 شب برمی گیردم اونم له داغون خسته

صبح ها دنبال کارهای فارغ تحصیلی عصرهاهم که الی شیفتش تموم میشه ازاین خیابون به خیابون برای خرید کاسه وکوزه خوابگاه

2.نخندید ولی رفتم همه وسایلم رو  صورتی  وعروسکی خریدم درهمین کودک درونم زنده وفعال هس:)))

3. خانواده میخوان برن  دنبال کار های انتقالی ..من هم میگم ..انتقالی هم بگیرید من نمیام ..حداقلش یکی دوترم میخوام برم زندگی خوابگاهی رو تجربه کنم این همه رفتم وسایل خریدم که استفاده کنم ..حیفههه :))

4.لپ تاپم هم  بالاخره درست شد اصلا یه ارامش روانی پیداکردم که نگو ...با گوشی عزیزترازجانم که روشن نشد وداع کردم ورفتم یکی خریدم البته گرون نخریدم من که شانس ندارم دم به دقیقه گوشی هام خراب میشن

5.سایت دانشگاه گفته زمان ثبت نام رو اعلام خواهیم کرد  زنگ هم زدم گفتن شنبه یکشنبه نیاید اینجا که وقت ثبت نام نیست ازاون طرف سنجش گفته اگه تا یکشنبه زمان ثبت نام اعلام نکردند باید حضوری برید برای ثبت نام حالا من موندم چی کارکنم ..الان من همش استرس دارم نکنه وقت ثبت نام تموم شه من نفهمم ..کسی تجربه ای نداره که باید چی کارکنم؟

6.خلاصه اینکه با تمام خستگی هاش روزهای خوبی ...امیدوارم تا اخر اخرش خوب بمونه

 

۰۸ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۱۳ ۲۰ نظر
اسمان

شب نوشته (درفصل جدید:)

                                                         

   

دارم مست تو میشم تو چشمات آسمونه

آخه دست خودت نیست تو چشمات مهربونه

 

 

+اینم شب نوشته امشب باشه ...یکم وب رنگ روزهای خوشحالی من رو ببینه:))

۰۴ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۱۷ ۱۷ نظر
اسمان

نتایج تکمیل ظرفیت اوووووومد..تموووووم شد

نتیجه هاااااااا اومد بالاخره

خوب یا بد

سخت یا اسونش تموم شد

چه گریه ها چه خوشحالی ها که واسه 200تا بالاپایین شدن ترازمون نکردیم

چه شبایی که صبح شد از ناراحتی افت کردن 20 درصد درس هامون

چه لحظه هایی که خودمو پشت صندلی دانشگاه تصور کردم

هرچی که بود گذشت

بالاخره این فصل از زندگی م هم  تموم شد

بریم که فصل جدیدی از زندگی رو شروع کنیم

الهی به امیدتو

یادتونه تو پست ادم از فردای خودش خبر نداره گفتم که تا چندروز دیگه

یا پزشک میشم

یا دامپزشک

یا دندون پزشک

(انتخاب رشته م فقط همینا بودن)

 

دامپزشکی اهواز قبول شدم ...یووووووووووووووووووهوووووووووووووووووووووووووو

6سااااااااال اهواز

 

دم همتون گرم ولی یه تشکر های ویژه از  رابیتیک دوست داشتنی و هردوتای ارام عزیز و مستر سر به هوا و اقای شب گرد و   اقای بهنام  و اقای دلنویس کم پیدا این روزها ....خیلی خیلی ممنون

ویه تشکر خیلی خیلی ویژه mohiمهربون ...خوبیت یادم نمیره هیچ وقت

 

 

۰۳ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۰۲ ۳۵ نظر
اسمان

i hate u i love u

Always missíng people that I shouldn't be missing

Sometimes you gotta burn some bridges just to create some distance

I know that I control my thoughts

and I should stop reminiscing

But I learned from my dad that it's good to have feelings

When love and trust are gone

I guess this is moving on

Everyone I do right does me wrong

So every lonely night, I sing this song

 

قسمتی از متن اهنگ i hate u i loveu(حال نداشتم لینک بزارم ولی اگه نشنیدید گوش کنید ...خوبه)

+فقط چون خوشم اومد گذاشتم شخص یا اتفاق خاصی مدنظرنیست

 

۰۳ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۲۹ ۱ نظر
اسمان